|
آخرين دولت: دولت مهدوي، دولت مستضعفان
سؤال اين است كه آيا مراد از مستضعفان در دولت مهدوي، استضعاف اقتصادي است؟ آيا دولت مستضعفان يعني دولت فقيران و پا برهنگان؟ آيا حكومت موعود، حكومت همين گروه است؟ هر چند ممكن است و به احتمال زياد چنين است كه دولتمردان حكومت مهدوي، در مقايسه با مستكبران و صاحبان زر و زور، از موقعيت اقتصادي ضعيفتري برخوردارند، امّا سؤال اين است كه آيا بر اساس قاعدة «وصف مشعر به عليت است»، استضعاف اقتصادي آنان دليل بر حاكميت يافتن آنان است؟
از جمله مسائل مهمي كه در انديشة مهدويت مطرح ميشود، دولت مهدي است. اين مسئله دامنة گسترده و ابعاد گوناگوني دارد. در ادبيات ديني، به ويژه ادبيات شيعه، تعبيرهاي مختلفي از اين دولت شده كه هر كدام به جنبهاي از جنبههاي متعدد حكومت مهدوي اشاره دارد. برخي از اين تعبيرها عبارتند از:
ـ «دولت جهاني» كه اشاره به قلمرو حكومت حضرت و جهانشمولي آن دارد.
ـ «دولت عدالت» كه اشاره به محور بودن عدالت، رفع فساد و بسط عدالت در زمان حاكميت اين دولت دارد.
ـ «دولت كريمه» كه اشاره به محور بودن كرامت انسان و احياي عزت انساني در اين دولت دارد.
ـ «دولت صالحان» كه اشاره به صالح بودن صاحب قدرت در اين حكومت دارد.
ـ «دولت حق» كه اشاره به حقمداري اين دولت و نتيجة آن يعني بسط حق و رفع باطل است.
ـ «دولت امنيت» كه اشاره به فراگيري رفاه در پهنة زمين است.
ـ و «آخرين دولت» كه اشاره به حاكميت اين دولت پس از به قدرت رسيدن همة ايدههاي بشري و اثبات ناكارآمدي آنان در اجراي عدالت است.
از ديگر تعبيرهايي كه بسيار به كار رفته و كمتر به معناي آن توجه شده، تعبير «دولت مستضعفان» است. اين تعبير، برگرفته از آية پنجم سورة قصص است كه خداوند متعال ميفرمايد:
و ما بر آن هستيم كه بر مستضعفان روي زمين نعمت دهيم و آنان را پيشوايان سازيم و وارثان گردانيم.1
مراد از استضعاف چيست؟
پيش از هر چيز بايد به اين قاعده توجه كرد كه «وصف، مشعر به عليت است.» بر اساس اين قاعده، در مواردي كه به جاي ذكر نام چيزي يا كسي، وصف آن به كار برده ميشود، اين وصف بيانگر علت است. در آية مورد بحث، به جاي نام دولتمردان، وصف آنان (استضعاف) بيان شده است. از اين رو واژة استضعاف واژهاي محوري و بيانگر علت است. به همين سبب بايد مفهوم استضعاف در ادبيات دين به درستي مشخص گردد. استضعاف در معارف دين، اقسامي دارد كه بايد آنها را بررسي كرد تا مشخص شود كه مراد از استضعاف در اين بحث چيست.2 اين واژه در معارف دين به سه معنا به كار رفته است كه در ادامه به آنها ميپردازيم.
يكي از اقسام استضعاف «استضعاف اقتصادي» است. قسم ديگر از اقسام استضعاف «استضعاف فكري» است. در اين رويكرد، مراد از مستضعف كسي است كه از نظر فكري و عقيدتي در موقعيت ضعيفتر قرار دارد و بدون اينكه غرضي داشته باشد، از فهم و درك حقيقت ناتوان است.3
استضعاف در معارف دين معناي ديگري دارد و آن «استضعاف اجتماعي» است. استضعاف اجتماعي يعني ضعيف بودن موقعيت اجتماعي. در اينجا سخن از اقتصادي يا فكري نيست، بلكه سخن از ضعف موقعيت اجتماعي است. اگر فردي مورد توجه جامعه قرار نگيرد و يا ايدهاي مورد قبول قرار نگيرد، هر چند هم حق باشد، اما به لحاظ اجتماعي در ضعف قرار دارد.
به بيان ديگر، در مباحث سياسي ـ اجتماعي از يك منظر با دو پديده به نامهاي«اقتدار اجتماعي» و «استضعاف اجتماعي» رو به رو هستيم و اين بدان جهت است كه گاهي فرد يا ايدهاي با «اقبال اجتماعي» رو به رو ميشود؛ به همين سبب فراگير ميشود و تمام برنامهها و تلاشهاي جامعه بر اساس آن شكل ميگيرد. اين وضعيت اقتدار اجتماعي ناميده ميشود، چون آن فرد يا ايده، «توان اجتماعي» براي تحقّق را يافته است.
اما در مقابل گاهي فرد يا ايدهاي با «انكار اجتماعي» رو به رو ميشود، از همين رو، منزوي ميگردد و آراء و انديشههايش در جامعه جايي پيدا نميكند. اين وضعيت استضعاف اجتماعي ناميده ميشود، چون آن فرد يا ايده دچار «ضعف اجتماعي» است و به عبارتي جامعه آن را تضعيف كرده، در موضع ضعف قرار داده و لذا توان «تحقق اجتماعي» را نيافته است.
قرآن كريم در داستان گوسالهپرست شدن قوم حضرت موسي(ع) و گفتوگوي آن حضرت يا برادر خود، هارون، پديدة استضعاف اجتماعي را به خوبي بيان كرده است. در حقيقت، مفهوم استضعاف و دولت مستضعفان را بايد با توجه به اين بخش از آيات قرآن كريم تحليل كرد، نه آيات و روايات استضعاف اقتصادي يا فكري. در نبود حضرت موسي(ع) هارون عهدهدار زمامداري جامعه بود. در اين ميان قصة سامري و گوسالهپرست شدن مردم اتفاق افتاد. وقتي حضرت موسي(ع) پس از ده روز تأخير از كوه طور و مناجات با خدا و اخذ لوحهاي هدايت بازگشت، با جامعة گوسالهپرست مواجه شد.
حضرت موسي به شدت ناراحت شد و افسوس خورد و سر و ريش برادر خود ـ هارون ـ را گرفت و با لحني توبيخي فرمود كه چرا از فرمان من سرپيچي كردي؟4 شما مردم در نبود من بد جانشيناني براي من بوديد. حضرت هارون در جواب برادر خود پاسخي ميدهد كه مفهوم استضعاف اجتماعي و نقش آن را در ناكامي خود نشان ميدهد ايشان ميگويد:
همانا مردم مرا تضعيف كردند.6
آيا مردم حضرت هارون را فقير كردند كه ايشان نتوانست به رسالت خود عمل كند؟ بديهي است كه علت ناكامي حضرت هارون، نه در استضعاف اقتصادي ايشان بود و نه در استضعاف فكري، بلكه دليل آن استضعاف اجتماعي بود كه به موجب آن مردم ديگر از ايشان اطاعت نكردند و از سامري فرمان بردند.
آيا دولت مستضفعان يعني دولت پا برهنگان؟!
سؤال اين است كه آيا مراد از مستضعفان در دولت مهدوي، استضعاف اقتصادي است؟ آيا دولت مستضعفان يعني دولت فقيران و پا برهنگان؟ آيا حكومت موعود، حكومت همين گروه است؟ هر چند ممكن است و به احتمال زياد چنين است كه دولتمردان حكومت مهدوي، در مقايسه با مستكبران و صاحبان زر و زور، از موقعيت اقتصادي ضعيفتري برخوردارند، امّا سؤال اين است كه آيا بر اساس قاعدة «وصف مشعر به عليت است»، استضعاف اقتصادي آنان دليل بر حاكميت يافتن آنان است؟ اگر وعدة خداوند حاكميت پابرهنگان باشد، بايد پابرهنهترين و گرسنهترين مردم جهان موضوع اين وعده باشند، و آنان جز بخشهايي از مردم آفريقا نيستند! آيا آنان حكومت موعود را تشكيل ميدهند؟ و آيا علت غيبت حضرت، ثروتمند بودن مردم و نبود فقر و پابرهنگي در حدّ استاندارد لازم براي تشكيل چنين حكومتي بوده است؟! و آيا براي تبديل غيبت به ظهور، بايد راهبرد دولت پابرهنگان را در پيش گرفت و به فقر دامن زد تا مقدمات ظهور دولت پابرهنگان فراهم شود؟! روشن است كه استضعاف اقتصادي نميتواند مفهوم استضعاف در دولت مستضعفان را توضيح دهد.
آيا دولت مستضعفان يعني دولت ناتوانان فكري؟!
بر اساس برخي روايات، استضعاف فكري به معني ناتواني در تشخيص اختلافات فكري مردم و داوري ميان آنان است.6 لذا سؤال اين است كه آيا مراد از استضعاف، استضعاف فكري است؟ آيا مراد از دولت مستضعفان، يعني حكومت كساني كه قدرت تشخيص حق از باطل را ندارند؟
اگر چنين باشد، لازمة حكومت موعود، استضعاف فكري جامعه است! و اگر چنين باشد، علت غيبت حضرت، رشد فكري مردم و علت ظهورش، ضعف فكري مردم است. در اين صورت راهبرد منتظران بايد تبديل قدرت فكري و تحليل مردم به استضعاف فكري باشد! و اين با رواياتي كه تكامل عقلاني مردم را از بركات دولت مهدوي ميداند،7 در تضاد است.
اسماعيل جعفي از امام باقر(ع) ميپرسد: آيا كساني كه ولايت را نميشناسند، به سلامت گذشته و نجات مييابند؟ حضرت در جواب ميفرمايد: «نه مگر مستضعفان فكري در آن روزگار، حضرت از زنان و كودكان8 و در روايت ديگري از كودكان و كودك فكران ـ چه زن و چه مرد9ـ ياد كرده است.
اين در حالي است كه طبق برخي روايات، در آستانه ظهور، جامعه به رشد فكري بالايي ميرسد و حتي زنان درون خانهها از استضعاف فكري خارج ميشوند، و توان داوري ميان انديشهها را پيدا ميكنند.10 چگونه ممكن است مراد از دولت مستضفعان، استضعاف فكري باشد، ولي بستر ظهور، رخت بستن استضعاف فكري باشد؟ و چگونه ممكن است كساني مثل اسماعيل جعفي كه ولايتشان مورد تأييد امام باقر(ع) است، به دليل نداشتن استضعاف فكري، اهل اين دولت نباشند، اما مستضعفان فكري كه توان تشخيص ولايت را ندارند و آن باور هم ندارند، اهل اين دولت باشند؟ و اساساً مگر ممكن است كساني كه توان درك و فهم ولايت را ندارند، به حكومت ولايي و فرمان ولايت گردن نهند و از آن فرمانبرداري كنند؟! روشن است كه اين نيز نميتواند معناي دولت مستضعفان باشد.
دولت مستضعفان يعني دولت مستضعفان اجتماعي
بنابراين تفسير، دولت مستضعفان يعني دولت كساني كه از نظر اجتماعي ـ سياسي در موضع ضعف قرار گرفتهاند. كساني كه داراي ولايت و حقّ حاكميت هستند، امّا به جهت استضعاف اجتماعي حكومت به آنان نرسيده است. خداوند وعده داده آنان را وارثان زمين قرار دهد و حاكميت بر مردم را نصيب آنان گرداند.
براي فهم بهتر اين موضوع بايد فلسفة سياسي اسلام در باب حكومت روشن گردد. حكومت حضرت مهدي(ع) جزئي از فلسفة سياسي اسلام است و تا اصل موضوع روشن نگردد، تكليف حكومت حضرت نيز روشن نميشود و سؤالات مربوط به آن بيپاسخ ميماند.
جايگاه «استضعاف و اقتدار اجتماعي» در فسلفة سياسي اسلام
شيعه براي حاكميت دو مقام قائم است؛ مقامي كه در آن حقّ حاكميت «جعل» ميشود و مقامي كه در آن حاكميت «تحقّق» مييابد. از همين رو از مسائل بنيادين و اساسي در اين ديدگاه، تفكيك مقام ولايت و حقّ حاكميت از مقام تولّي و تحقّق حاكميت است. در اين ديدگاه، «اعطاي حقّ حاكميت» و «تعيين وليّ» در يك مقام صورت ميگيرد و تنها عامل مؤثر در آن «جعل الهي» است و «تحقق حاكميت» و «تولّي و تصدي امور» نيز در مقام ديگري شكل ميگيرد كه در آن، مردم نقش دارند و تأثير گذارند.
واقعيت آن است كه برخورداري از ولايت الهي و داشتن حقّ حاكميت از سوي خداوند، به معني تحقق و عينيت يافتن حكومت نيست. چه بسيار صاحبان ولايت الهي كه به تولّي و تصدّي جامعه نرسيدند. وضعيت بسياري از پيامبران و ائمه اطهار(ع) اين گونه بوده و به طور مشخص وضعيت حضرت مهدي(ع) نيز همين گونه است. حضرت مهدي(ع) داراي ولايت و حق حاكميت از جانب خداوند متعال است، امّا حكومت و زمامداري ايشان بر جامعه تحقق نيافته.
بنابراين، عناصر مشروعيت حكومت حضرت تام بوده و هيچ مانعي از جهت مشروعيت، بر سر راه تشكيل اين حكومت وجود ندارد، چون در مقام جعل ولايت حق حاكميت بر مردم به ايشان داده شده است. پس تنها چيزي كه باقي ميماند مسئله «تولي» يا تحقق يافتن حكومت حضرت است.
نكتة مهم اين است كه تولي «متوقف» بر چيست و چه چيزي ميتواند مانع تحقق حاكميت امام معصوم گردد. اين از مسائل مهمي است كه اگر روشن شود، ميتواند علت خانهنشيني معصومين(ع) و به خصوص غيبت حضرت مهدي(ع) و شرط ظهور آن حضرت و همچنين وظيفة منتظران را توضيح دهد.
دربارة تولّي نظريههاي متفاوتي ارائه شده كه جاي نقد و بررسي آنها نيست. اما آنچه از متون ديني برميآيد، «نظرية شرط قدرت» است. بر اساس اين نظريه، تولي و تحقق حاكميت كساني كه خداوند حقّ حاكميت به آنان داده، متوقف بر «وجود قدرت» و «امكان تحقق» است.
تولّي، تكليف صاحب ولايت است، ولي همانند هر تكليف ديگري، مشروط به وجود استطاعت و قدرت است. بدون وجود قدرت، هم ولايت وجود دارد و هم جواز تصدي، امّا امكان تشكيل حكومت و تداوم آن وجود نخواهد داشت.
اما مراد از قدرت چيست و به چه وسيلهاي تحقّق مييابد؟ قدرت كه شرط تحقق حكومت امام معصوم است، نه با توانايي شخصي معصوم حاصل ميشود و نه حتي با رضايت عامه.
ميزان قدرت لازم براي تولي، با توجه به مجموعة شرايط سياسي ـ اجتماعي حاكم بر جامعه و با توجه به توانايي نيروهاي معارض مشخص ميشود. ممكن است از نظر قدرت شخصي و شخصيتي امام معصوم قدرتمندترين مردم باشد، اما امكان تحقق حكومت او وجود نداشته باشد و حتي ممكن است با وجود رضايت عامه، امكان تولي و تداوم آن وجود نداشته باشد و گاهي با وجود اقليت قدرتمند، امكان تولي و قدرت لازم براي تصدي به وجود آيد، بدون اينكه به استبداد و ديكتاتوري منجر شود.
اينجاست كه در ادبيات ديني و معارف آسماني آن، از اموري به نام «استضعاف اجتماعي» و در برابر آن «اقتدار اجتماعي» ياد ميشود.
همانگونه كه پيش از اين گذشت، مراد از استضعاف اجتماعي اين است كه شخصي يا ايدهاي در موضع ضعف قرار گيرد و جامعه به آن اقبال نكند و آن را تنها گذارد. كس يا ايدهاي كه با چنين وضعيتي رو به رو شود، از نظر اجتماعي (و نه فكري و اقتصادي) به استضعاف كشيده شده است. و اما در طرف مقابل اقتدار اجتماعي قرار دارد كه مراد از آن اقبال عمومي و پذيرش اجتماعي است كه نتيجة آن تقويت موقعيت اجتماعي و حاكميت يافتن آن است.
پس در فلسفة سياسي اسلام، تحقق حاكميت بسته به عنصر اقتدار اجتماعي است و نبود عنصر اقتدار و پيش آمدن وضعيت استضعاف، عامل اساسي در تحقق نيافتن حكومت معصوم است. اين اصل را قرآن كريم در جريان گوسالة سامري به هنگام فرمانروايي حضرت هارون به صراحت بيان كرده است. وقتي حضرت موسي(ع) از كوه طور برگشت و با كمال تعجب گوساله پرست شدن قوم خود را با وجود برادرش هارون مشاهده كرد، لب به اعتراض سختي عليه او گشود. هارون در پاسخ برادر خود جملهاي دارد كه بيانگر اصل ياد شده در تحقق و تداوم حاكميتهاست. وي گفت:
هارون گفت: اي پسر مادرم، اين قوم مرا زبون يافتند و نزديك بود كه مرا بكشند.11
اين مسئله را در تاريخ انبيا و اوصيا به خوبي ميتوان ديد. نمونة آن، استضعاف اجتماعي حضرت نوح(ع) است كه پس از قرنها تبليغ، پاسخ مثبت به او ندادند و قومش او را در موضع ضعف قرار دادند، تا آنجا كه لب به شكايت گشود و گفت:
و پروردگارش را خواند: من مغلوب شدهام، انتقام بكش.12
نمونة ديگر حضرت لوط است كه توان اجتماعي لازم براي تغيير نابهنجاريهاي اجتماعي را نداشت. ايشان خود دراينباره ميفرمايد:
قال لو أنّ لي بكم قوّةً أو آوي إلي ركنٍ شديدٍ؛13
لوط گفت: كاش در برابر شما قدرتي ميداشتم، يا ميتوانستم به تكيهگاهي استوار پناه ببرم.
حضرت ابراهيم(ع) نيز به علت نبود اقتدار اجتماعي از مردم كناره ميگيرد و ميفرمايد:
از شما و از آن چيزهايي كه به جاي خداي يكتا ميخوانيد كناره ميگيرم.14
حضرت موسي(ع) نيز به جهت ترس از جان مجبور به فرار از مصر ميشود:
و چون از شما ترسيدم گريختم.15
و بالاخره حضرت محمد(ص) نيز به جهت بيياوري و ترس از دشمنان مجبور شد شبانه مكه را ترك كند و حضرت علي(ع) را بر جاي خود در بستر خويش بخواباند.
در تاريخ وصايت نيز، اين مسئله به خوبي نمايان است. اميرالمؤمنين(ع) در پاسخ به اين اعتراض كه چرا با ابابكر و عمر نجنگيدي ولي با طلحه و زبير جنگيدي، به سيره انبياي نامبرده، استناد كرد و بدينسان، نبود اقتدار اجتماعي و بيياوري را عامل اصلي سكوت خود و اقتدار اجتماعي را عامل اصلي نبردش معرفي ميكند.16
اين مطلب را در بيعت امام حسن مجتبي(ع) با معاويه نيز مشاهده ميكنيم. معاويه در مراسم بيعت اعلام كرد كه حسن بن علي مرا شايستهتر ميداند و از همين رو با من بيعت ميكند. حضرت در پاسخ وي، فرمود:
اي مردم! معاويه گمان كرده، من او را براي خلافت شايسته ديدم و خودم را براي آن شايسته ندانستم. معاويه دروغ ميگويد. من به حكم كتاب خدا و به گفتة پيامبر خدا سزاوارترين مردم به حكومت بر مردم هستم. به خدا سوگند اگر مردم با من بيعت ميكردند و از من فرمانبرداري و مرا ياري ميكردند، باران آسمان و بركت زمين را به آنان ميدادم.
سپس حضرت به عملكرد هارون و رسول خدا(ص) استناد ميكند و ميفرمايد:
و به تحقيق رسول خدا(ص) از قوم خود ـ كه آنان را به سوي خدا فرا ميخواند ـ
فرار كرد تا اينكه به غار پناه برد ولي اگر ياوراني عليه آنان مييافت، فرار نميكرد. و اگر من مييافتم، اي معاويه با تو بيعت نميكردم. به تحقيق خداوند هارون را وقتي قوم خودش او را تضعيف كردند و نزديك بود او را به قتل برسانند و او ياوري نداشت، در گشايش قرار داد، و به تحقيق خداوند پيامبر را كه به سبب نبود ياور مجبور به فرار شد، در گشايش قرار داد.
آنگاه حضرت به ماجراي خود و پدرش اشاره كرد و آن را نمونهاي از اصول حاكم بر ماجراهاي پيامبر و هارون خواند:
همچنين من وپدرم آن هنگام كه مردم ما را ترك و با شخص ديگري بيعت كردند و ما ياوري نيافتيم، از جانب خدا در گشايش قرار گرفتيم، همانا اينها سنتها و نمونههايي است كه از يكديگر تبعيت ميكنند.17
سلمان فارسي پيش از رحلت رسول خدا(ص) و هنگامي كه ايشان در بستر بودند، ماجرايي را نقل ميكند كه ضمن آن حضرت به امام(ع) رو ميكند و با پيشبيني استضعاف اجتماعي ايشان، ميفرمايد:
برادرم! تو پس از من ميماني و از قريش به سبب مخالفتشان با تو و ستمشان بر تو سختي ميبيني. پس اگر ياوري يافتي با آنان نبرد كن و به وسيلة موافقانت با مخالفانت مبارزه كن، و اگر ياوري نيافتي صبر كن و دست نگهدار و خودت را به نابودي نينداز، زيرا تو نسبت به من همانند هارون نسبت به موسي هستي و رفتار هارون آنگاه كه قومش او را تضعيف كردند و نزديك بود او را به قتل برسانند، الگوي خوبي براي توست.18
بر همين اساس رسول خدا(ص) از اميرالمؤمنين(ع) عهد گرفته بود كه در صورت وجود ياور، براي احقاق حقّ خود و تشكيل حكومت قيام كند و اين همان چيزي است كه از آن به عنوان اقتدار اجتماعي ياد ميشود.
اسناد اين عهد به حدي است كه مرحوم علامه مجلسي دربارة آن ادعاي تواتر كرده است.19
اين موارد به خوبي نشان ميدهد كه در فلسفة سياسي اسلام، استضعاف اجتماعي عامل اساسي تحقق نيافتن حاكميت الهي و در طرف مقابل اقتدار اجتماعي عامل تحقق حكومت ديني است.
نقش «استضعاف و اقتدار اجتماعي» در گفتمان مهدويت
نظر به آنچه بيان شد، اكنون ميتوان «فلسفه غيبت» و «پيش شرط ظهور» و «رسالت دوران انتظار» را درك كرد. نظرية استضعاف و اقتدار اجتماعي به خوبي ميتواند، مسئلة ياد شده را كه از مسائل اساسي در گفتمان مهدويت است، توضيح دهد. از اينرو، در ادامة بحث به بررسي اين مسائل ميپردازيم.
استضعاف اجتماعي؛ عامل غيبت
استضعاف اجتماعي جز در مقاطعي خاص، همواره بر تاريخ امامت سايه افكن بوده است. پيامد اين واقعيت اجتماعي دربارة يازده امام نخستين، خانهنشيني بود و دربارة دوازدهمين امام، غيبت. علّت تفاوت وضعيت امام دوازدهم با ديگر امامان نيز در «آخرين» بودن امام دوازدهم است. يكي از اصول مهمّ امامت در تفكر شيعي، محدود بودن تعداد امامان است.
اين اصل اقتضا ميكند تا الگوي خانه نشيني ـ شهادت كه مخصوص يازده امام نخستين بود، تغيير كند و دربارة آخرين حجّت، به الگوي غيبت ـ ظهور تبديل شود تا زمين و زمان خالي از حجّت نباشد. آنچه با بحث ما در پيوند است، بازشناسي علت غيبت است.
بر اساس آنچه در بحث مربوط به فلسفة سياسي اسلام گذشت، علت غيبت، استضعاف اجتماعي و بيياور بودن امام دوازدهم است. علت غيبت، ضعف شخصي حضرت به جهت كمي سن نبوده است.
تاريخ به خوبي نشان داده كه در باب حجّتهاي الهي، عنصر سن تأثيرگذار نيست. حضرت عيسي(ع) در گهواره سخن گفت و از نبوت خود خبر داد.20 حضرت يحيي(ع) نيز در كودكي به پيامبري برگزيده شد.21 در تاريخ امامت نيز امام جواد و امام هادي(ع) در كودكي به امامت رسيدند.
اين نشان ميدهد كه در باب نوبت و امامت، سن تأثير گذار نيست. لذا علت غيبت حضرت مهدي(ع) را نبايد در كمي سن و ناتواني شخصي جستوجو كرد. چه اگر چنين ميبود، ميبايست پس از رشد حضرت و رسيدن به سنّ كمال، پديدة ظهور صورت ميپذيرفت.
همانگونه كه پيش از اين گفتيم، نه توانايي شخصي عامل تحقق حكومت الهي است، و نه ناتواني شخصي عامل تحقق نيافتن آن، بلكه آنچه تعيينكننده است، استضعاف يا اقتدار اجتماعي است. در باب علت غيبت نيز همين عنصر نقش بازي ميكند و در حقيقت امام مهدي(ع) به جهت استضعاف اجتماعي و نبود ياور از ديدهها پنهان شده است.
به بيان ديگر، علت غيبت نبود مشروعيت نيز نيست. همانگونه كه در تبيين فلسفة سياسي اسلام گفتيم، مشروعيت و حقّ حاكميت مقولهاي است كه به تمام معني خداوند آن را «جعل» ميكند و به هيچ عنصر ديگري براي تكميل يا تتميم نياز ندارد. مشروعيت زمامداري هر امام و از جمله حضرت مهدي(ع) امري بسيط است كه در مقام جعل تأمين ميگردد و متوقف بر عنصر ديگري نيست. عنصر مشروعيت تام است و تنها چيزي كه باقي ميماند، تولي و تصدي امور است كه به اقتدار اجتماعي نياز دارد.
همچنين علت غيبت، نبود جواز تصدي نيز نيست. برخي معتقدند مشروعيت امام معصوم تام است، امّا جواز تصدي وي نيازمند رضايت مردم است! اگر حكومت، «حق» امام معصوم از جمله حضرت مهدي(ع) است، و اگر معتقد به «غصب حكومت» از جانب ديگران هستيم، چگونه ميتوان گفت كه صاحب حق براي احقاق حق خود نيازمند «اجازه و رضايت» ديگران است؟ همانگونه كه مشروعيت فرمانروايي امام تام است، جواز تصدي نيز براي وي وجود دارد، امّا به جهت نبود قدرت، «امكان» آن نيست.
عباس پسنديده
ماهنامه موعود شماره 87
پينوشتها:
٭ برگرفته از: گفتمان مهدويت (مقالههاي گفتمان هشتم)، ج1.
1. سورة قصص (28)، آية 5.
2. بديهي است كه اين بررسي، به اختصار و به عنوان مقدّمة مباحث اصلي خواهد بود.
3. خداوند متعال در قرآن كريم ميفرمايد: «الاّ المستضعفين من الرجال و النساء و الولدان لا يستطيعون حيلةً و لا يهتدون سبيلاً. امام صادق(ع) در تفسير اين آيه شريفه ميفرمايد: نه چارهاي به كفر مييابند و نه راه هدايتي به ايمان ميبرند؛ الكافي، ج 2، ص 381.
4. سورة طه (20)، آيات 90 ـ 94.
5. سورة اعراف(7)، آية 150.
6. در مورد تعريف مستضعف روايات معتبري وجود دارد كه ميگويد: «هر كس كه تفاوت انديشهها و عقايد مختلف را نداند و راهي براي اثبات يا رد آنها نشناسد، مستضعف شمرده ميشود» (كافي، ج 2،
ص 405).
7. امام باقر(ع) ميفرمايد: وقتي قائم ما قيام كند، خداوند دستش را بر سر بندگان ميگذارد و از اين رو عقلهاشان (سرگشته) را جمع و فكرشان را كامل ميكند؛ كافي، ج 1، ص 25، ح 21.
8. كافي، ج 2، ص 405.
9. در روايتي با سند صحيح از امام باقر(ع) نقل شده است كه «مستضعفان، كسانياند كه نه حيلهاي به ايمان دارند و نه كفر ميورزند! كودكان و مردان و زنان بزرگسالي كه عقل و دركي شبيه كودكان دارند»، كافي، ج 2، ص 404.
10. بحارالانوار، ج 60، ص 213.
11. سورة اعراف (7)، آية 150.
12. سورة قمر (54)، آية 10.
13. سورة هود (11)، آية 80.
14. سورة مريم (19)، آية 48.
15. سورة شعرا (26)، آية 21.
16. ر. ك: طبرسي، ج 1، ص 279؛ شيخ صدوق، علل الشرايع، ج 1، ص 148.
17. طبرسي، الاحتجاج، ج 2، ص 8.
18. شيخ طوسي، كمالالدين و تمام النعمه، ص 264.
19. علامه مجلسي، بحارالانوار، ج 28، ص 246.
20. سورة مريم(119)، آية 29ـ 31.
21. سورة مريم(119)، آية 12.
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 6:39  توسط منتظری که وظیفه اش را انجام نداده
|
سلام
سلام بر شما منتظران یک چیزی که طی این مدتی که نبودم واقعا حس کردم این بود که نوشتن در وبلاگی که به نام مولا مزینه هم واقعا توفیق می خواد. تو این مدت ... ولش کن ، مهم اینه که الان آقا دوباره این توفیق رو به من عطا کرده لابد یه خیری از ما دیده ، به هر نحو امیدوارم این شروع دوباره ی وبلاگ این حقیر باشه
یاحق من الله توفیق
+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 20:9  توسط منتظری که وظیفه اش را انجام نداده
|
بقية الله يعني چه؟
عده اي بر اين باورند که مراد از « بقية اللَّه » در آيه شريفه « بقية اللَّه خير لكم ان كنتم مؤمنين» حضرت مهدى (عج) است. ممکن است اين سوال مطرح شود که مگرامام زمان (عج) در زمان رسولاللَّه(صلىاللَّهعليهوآله) وجود داشتند و شناختى از آن حضرت بوده كه چنين آيهاى نازل شده است. بايد گفت اولا اين آيه از فرمايشات حضرت شعيب(عليهالسلام) خطاب به قوم خود است. ثانيا آن چه درباره نسبت آيه با امام مهدى (عج) وجود دارد و باعث شهرت آن در محافل و منابر نسبت به آن حضرت شده است، بحث انطباق مفهومى آيه و تطبيق يكى از مصاديق آيه بر فردى است كه با تفسير آيه سازگار است. زيرا «بقيه» به معناى باقى مانده است و مراد از آن سودى است كه به فروشنده مىرسد، يعنى آن چه بعد از پايان معامله برايش باقى مىماند و آن را در در راه حوائج خود خرج مىكند. و مراد آيه اين است كه سودى كه از طرف خدا براى شما باقى مانده و خدا از طريق فطرت خودتان شما را بدان راهنمايى كرده، اگر مؤمن باشيد، براى شما بهتر از مالى است كه از راه كمفروشى و كم كردن پيمانه و ترازو تصاحب مىكنيد. تفسير نمونه، با عبارت گوياترى «بقيةاللَّه» را چنين معنا كرده است: هر موجود نافعى از طرف خداوند كه براى بشر باقى مانده و مايه خير و سعادت او گردد، «بقيةاللَّه» محسوب مىشود. بايد گفت اولا اين آيه از فرمايشات حضرت شعيب(عليهالسلام) خطاب به قوم خود است. ثانيا آن چه درباره نسبت آيه با امام مهدى (عج) وجود دارد و باعث شهرت آن در محافل و منابر نسبت به آن حضرت شده است، بحث انطباق مفهومى آيه و تطبيق يكى از مصاديق آيه بر فردى است كه با تفسير آيه سازگار است. [1] از اين رو، امام زمان(عليهالسلام) كه وجود شريفشان مايه بيشترين خير و بركت براى جامعه بشرى است، يكى از بهترين مصاديق اين آيه مباركه است. به قول يكى از قرآنپژوهان معاصر، از آن جا كه آيههاى قرآن داراى مفاهيم جامع هستند و در عصرهاى بعد مىتوانند بر مصداقهاى كلىتر و وسيعتر تطابق داشته باشند، اين آيه با امام زمان (عج) كه روشنترين مصداق، «بقيةاللَّه» است، مطابقت مىكند. براى كاملتر شدن پاسخ، خوب است به نظر يكى از دانشمندان اهل سنت نيز توجه نماييد. شبلنجى دانشمند شافعى، روايتى را نقل كردهاند كه «هنگامى كه (مهدى) قيام كند، بر كعبه تكيه زند و 313 تن از پيروانش نزد او گرد آيند. پس اولين چيزى كه مىگويد، اين آيه است: «بقيةاللَّه خير لكم ان كنتم مؤمنين». سپس مىفرمايد: منم «بقيةاللَّه» و خليفه او و حجت خدا بر شما. پس از آن، كسى بر آن حضرت سلام نمىكند، مگر اين كه مىگويد: «السلام عليك يا بقية اللَّه فى ارضه»؛ سلام بر تو اى باقى گذارده خدا در زمينش.[2] بنابراين، گر چه مفاد اين آيه، از سخنان حضرت شعيب(عليهالسلام) خطاب به قوم خود است، اما مصداق اكمل آن، وجود شريف حضرت صاحب الامر(عج) است. پى نوشت:[1]. تفسير نمونه، ج 9، ص 204. [2]. ملامحسن فيض كاشانى، تفسير صافى، ج 2، ص 468. منبع: ماهنامه ياس، شماره2، با تصرف
+ نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت 6:25  توسط منتظری که وظیفه اش را انجام نداده
|
عریضهها را چاه كجا مىبرد؟
خاموشتر از چراغ مرگیم روشنتر از آفتاب كجایى؟ عقربكهاى ساعت، تا كى به گرد خود گردند، بیهوده در صفحه غیبت. در گرگ و میش سحرگاه، پایان دروغ را انتظار مىكشیم. آن روز كه بیایى، جهان براى خوشبختى ما تنگ است. آغاز و فرجام خویش را در تو مىجوییم. این گریه را پایانى است اگر، اشك راه خود را بداند و بر هر دامانى نریزد. پوست را بادام و سال را ایام و زیستى را كام و بودن را نام تویى. من كیستم؟ تو كیستى؟ من اینك نه آنم كه بودم. تو همچنان آنى كه بودى. مگذار كه بگویم در تن من، امید را به خاك سپردند و سنگى صنوبرى شكل بر سر آن نهادند.
هیچیم هیچ، بىتو اى همه كس، همه چیز، همه جا، همه وقت، همه عمر... دلى داریم به پریشانى دود; سرى داریم به حیرانى رود; چشمى به گریانى ابر; غمى به وفادارى بخت. نه اقبال خوشایندى، نه مرگ ظفرمندى. رفتن، یعنى غیبت، آمدن، یعنى ظهور. بودن یعنى انتظار. كار یعنى سالنامه عمر را ورق زدن. سیاست، یعنى به لبخند تو خندیدن. حكومت، یعنى زیر پاى تو فرش گستردن. عاشورا، یعنى غمهاى تو. محرم، یعنى دمیدن مهتاب فراق. این است معناى حقیقى كلمات. عریضهها را چاه به كجا مىبرد؟ آیا او هم... سر و دست مىشكند غول فراق: ما به جنگ مگسها بسیجیدهایم. اگر نه یك دم هماواز توییم، مگر چنگ ناساز تو نیستیم؟ خوشا آن در كه به روى تو هر روز مىخندد.
رضا بابایى - نشريه موعود
+ نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت 6:3  توسط منتظری که وظیفه اش را انجام نداده
|
با سلام
معذرت میخوام که دیر به دیر آپ می کنم. شب نیمه شعبان حرم آقا امام رضا بودم جای همتون خالی. برای همه ی ملتمسین دعا ، دعا کردم. امیدوارم در این شبهای عزیز ما رو هم از دعای خیرتون بی نصیب نزارین و ورد زبونهاتون هم اللهم عجل لولیک الفرج باشه. شب قدر عاشقان به همه مبارک است عید صاحب الزمان به همه مبارک است گل نرگس ، گل نرگس ، کی میای رونق مجلس؟
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 18:42  توسط منتظری که وظیفه اش را انجام نداده
|
می نشینم به انتظار قدومت ، شنبه ها و یکشنبه ها و دوشنبه ها و سه شنبه ها و چهارشنبه ها و پنجشنبه ها. چقدر طولانی میگذرد زمان ابن روزها ولی وقتی جمعه از راه میرسد زمان حرکت خود را شتاب دار می کند. هنوز به حال و هوای ندبه عادت نکرده ای که تیک تاک ساعت خبر از پایان آن میدهد.
آه! مولای من ، به خیابان که میروم ، به مردم که می نگرم ، ناخودآگاه دلم می گیرد ، بغض گلویم را می فشارد، همه سر به کار خود دارند و نمی دانند که سر رشته ی همه ی امور کیست. آه! افسوس که نمی دانند چگونه به حلال مشکلاتشان برسند. آه...
+ نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 6:35  توسط منتظری که وظیفه اش را انجام نداده
|
امان از دل مهدی اللهم عجل لولیک الفرج با سلام وعرض تسلیت محضر مولانا صاحب الزمان (عج) و همچنین خدمت شما دوستان عزیز متاسفانه باز هم در ادامه ی اهانت های دشمنان به مقدسات ما آنچه از حرمین عسگریین باقی مانده بود هم به تلی خاک بدل شد تا داغ دل مهدی فاطمه و ما شیعیان را دویاره تازه کنند. واقعا امان از دل مهدی که هنوز داغ زخم اتفاق پارسال سر جایش بود و در سوگ مادر نشسته بود که غمی دیگر به غم های آقا اضافه شد. فقط از همتون خواهشمندم این روزها کمتر گناه کنین تا لا اقل مولامون که اینقدر غم داره ناراحتی هاش بیشتر نشه. یا حق
بسوز ای دل که مهدی دل غمینه برای اهلبیت اندوهگینه بنال ای نی عراق ماتم سرا شد جهان یکپارچه صاحب عزا شد ضریح عسکریین گشت ویران مکرر شد اها نت بر امامان خداوندا به حق آل یاسین نما تو سرنگون آن دشمن دین ظهور مهدی ما را عیان کن دل ما شیعیان را شادمان کن ایا صاحب زمان لبیک لبیک حسین خون خدا لبیک لبیک هلا سید علی لبیک لبیک جهانی یکصدا لبیک لبیک
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 14:53  توسط منتظری که وظیفه اش را انجام نداده
|
آيا مي شود امام زمان را ديد؟
ارتباط با امام زمان(عج) در عصر غیبتگفتار اول : مقدمه و طرح بحث
اعتقاد به وجود امام زمان و حجّت حق(عجل الله فرجه) از ضروریات مذهب شیعه است. برابر روایات و ادلّه، وجود امام در هر زمانی، لازم است. زمین بدون حجت باقی نمی ماند. در این زمان که حجت الهی در پرده غیب به سر می برد، این پرسشها مطرح می شود: دربارهی ارتباط با امام زمان، کتابهایی نوشتهشده و در این اواخر، رواج فوقالعادهای یافته که مشحون از حکایتها داستانها و مطالبی است که برخی از آنها، به یقین، نادرست و برخاسته از تصورات و خیالبافیهای نویسندگانِ! آنهاست آیا ارتباط با آن حضرت، امکان دارد، یا خیر؟ آیا شیعیان و پیروان حضرت، می توانند از محضر آن بزرگوار، بهرهمند گردند، یا خیر؟ سخن در این مقوله، از امکان عقلی نیست، بلکه سخن در این است که آیا برابر موازین و روایاتی که داریم، چنین امری می شود تحقق یابد، یا خیر. در این باره، دو دیدگاه وجود دارد: 1. دیدگاهی که امکان ارتباط را تأیید نمیکند و لزومی برای آن نمیبیند. 2. دیدگاهی که بر امکان ارتباط و وقوع آن اصرار میورزد.
آنچه ما در این مقاله، به بحث خواهیم گذارد، ادله و مستندات هر یک از این دو دیدگاه است. این نکته در خور دقت است: نه آنان که ارتباط را نمی پذیرند از اسلام و تشیع به دورند و نه کسانی که به آن عقیده دارند، از ایمان بیشتری برخوردار؛ چرا که هر یک ادلهای بر ادعای خود ارائه میدهند و به روایاتی تمسک میجویند. گرچه امروز، این از باورهای دینی عمومی فرض شده است، به گونهای که منکر آن، نزد برخی، متهم خواهد شد. ولی بزرگانی مانند: شیخ مفید، فیض کاشانی، شیخ جعفر کاشف الغِطاء و نعمانی؛ ارتباط با امام زمان(عجل الله فرجه) را برای شیعیان در غیبت کبری، ممکن نمیدانند. بنابراین، موضوع، آن گونه که تصور میشود، روشن و بدیهی نیست و بحثی درخور میطلبد. آنچه ما را بر این بحث واداشته، چند نکته است.
1. دربارهی ارتباط با امام زمان، کتابهایی نوشتهشده و در این اواخر، رواج فوقالعادهای یافته که مشحون از حکایتها داستانها و مطالبی است که برخی از آنها، به یقین، نادرست و برخاسته از تصورات و خیالبافیهای نویسندگانِ! آنهاست و در برخی، شمّهای از حقیقت وجود دارد.
2. نقل این داستانها و حکایتها، باعث میشود که یک عقیده درست و صحیح، به ناصوابهايی آمیخته گردد و عقائد خرافی و ناصحیح و غیرمستَدَل و مستند، در میان مردم رواج یابد. وقتی که آقا و خانمی به راحتی اهل مکاشفه شود و آن را در کتاب خود بنویسد؛ چرا دیگران به چنین مقامی نرسند. زمانی که مدعی مکاشفه، پا را فراتر نهد و در بیداری حضرت رسول اکرم(صلي الله عليه و آله) و برخی از معصومین(عليه السلام) را ببیند چرا که دیگران از این نعمت محروم باشند. رواج این گونه کتابها و حکایتها، باعث شده که در برخی از مناطق کشور، شاهد حوادث و اتفاقات نابخردانه و عوام فریبانه و خرافی باشیم: سخن در این است که آیا برابر موازین و روایاتی که داریم، چنین امری می شود تحقق یابد، یا خیر. در این باره، دو دیدگاه وجود دارد: 1. دیدگاهی که امکان ارتباط را تأیید نمیکند و لزومی برای آن نمیبیند. 2. دیدگاهی که بر امکان ارتباط و وقوع آن اصرار میورزد. کسی در منطقهای مدعی می شود که قطرهای از خون سر امام حسین(عليه السلام) ریخته و یا سر مبارک حضرت را دیده، یا چوبانی مدعی می شود که غلام شاه چراغ است و از وی دستورهایی دریافت کرده است و خانمی که از دست شوهر فرار کرده به مسجد روستایی می رود و مدعی می شود که مسجد نظر کرده است و مریضهایی که به مسجد بیایند شفا مییابند، آن دیگر، امام زاده جدیدی کشف میکند و مردم یک منطقه، برای زیارت امامزاده بسیج می شوند و در مورد دیگر، دختر، یا زنی نظر کرده میشود و حاجت مردم را برآورده میکنند و... اینها برخاسته از حکایتها و رؤیاها و کتابهایی است که بدون هیچ ضابطه و قاعدهای رواج مییابد و جوّی ناسالم و به دور از حقیقت و عوام پسند، به وجود میآید و مردمان معتقد را از سرچشمهی زلال اسلام ناب و راستین به دور میکنند و در باتلاق خرافات فرو میبرند.
3. پیامد ناگوار این کتابها و عقاید برگرفته از حکایت و خواب، جوی را به وجود می آورد که اهل تعقل و اندیشه را به عقائد شیعه بدبین میکند و زمینهی انحرافهای فکری را فراهم میآورد و در نتیجه، مخالفان تشیع، امکان رشد و گسترش مییابند و عقاید ناصواب عوام و عوام زدگان به نام تشیع ثبت و به دیگران انتقال مییابد و یک عقیدهای که در اصل آن، تمام فرق اسلامی توافق دارند، به گونهای مطرح میشود که فرسنگها با اسلام فاصله دارد و میدان دفاع را بر اندیشه وران اسلامی و درست اندیشان و مصلحان، تنگ میکند. آیا ارتباط با آن حضرت، امکان دارد، یا خیر؟ آیا شیعیان و پیروان حضرت، می توانند از محضر آن بزرگوار، بهرهمند گردند، یا خیر؟ اینها همه باعث شد که ما این موضوع را از نظر ادله و روایات بررسی کنیم و بدون توجه به داستانها و افسانهها، در اینباره به قضاوت بنشینیم؛ زیرا بیشتر داستانها، مربوط به مردم عادی و عوام است که معمولاً، عدهای از آنان ادعایی نداشتهاند. اما متأسفانه، امروزه گروهی در لباس اهل علم و به ظاهر غیرعوام، عوامانه میاندیشند و برخلاف علمای گذشته که شهرت به فیض دیدار یافتهاند و خود به هیچ وجه چنین ادعایی نکردهاند، اینان داستانها از ملاقات و مکاشفات خود نقل کردهاند که برابر توقیع شریف، باید آنان را «کذاب مُفتِر» دانست. از این روی، بحث ارتباط با امام زمان و مشاهده حضرت را با مروری به غیبت صغری، آغاز كرده و در دوران غیبت کبری، به ادله موافق و مخالف ارتباط میپردازیم و در پایان نیز، نگاهی به داستانهایی که در اینباره وجود دارد میافکنیم و به نتیجه گیری میپردازیم. ادامه دارد
برگرفته از سایت تبیان
+ نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 1:6  توسط منتظری که وظیفه اش را انجام نداده
|
همیشه با توام
معنای زنده بودن من ، با تو بودن است نزدیک ، دور ، سیر ، گرسنه ، دلتنگ ، شاد ، آن لحظه ای که بی تو بسر آید مرا ، مباد.
با سلام و آرزوی توفیق برای شما دوستان و خوانندگان عزیز از این که مدتی توفیق نوشتن در این وبلاگ را نداشتم متاسفم. امروز بعد از گذشت ۲۱ روز توفیقی حاصل شد تا دست به قلم ( کیبورد ) ببرم و مطلبی هر چند کوتاه در فراق مولایم بنویسم. چیزی از خود ندارم و ناچار مطالب دیگران را می نویسم.
التماس دعا اللهم عجل لولیک الفرج یا حق
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 22:30  توسط منتظری که وظیفه اش را انجام نداده
|
آقا جان عاشقانت صبورند ...
منتظرم! منتظر دلى از جنس نور، كسى از قوم خورشيد! كسى از نژاد نفسهاى گرم! مردم نيز منتظرند! و غرق در لحظههاى انتظار، نيازشان را از لابهلاى نفسهاى حيران خود بازگو مىكنند. شقايقها منتظرند! منتظر كسى كه به فرهنگ شبنم ايمان بياورد. كسى كه آيينههاى مكدر زمانه را در هم بشكند و اشكهاى ارغوانى را از كوچههاى پريشانى نجات دهد. كوچهها چشم به راهند! كوچهها نيز چشم به راهند! چشم به راه قدمهايى هستند كه زخمهاى بى رحم گمراهى را از چشمان مردم پاك كند. كوچهها منتظر چشمان باران زايى هستند كه با قدمهايش جان مردم را به شبنم اشكها بشويد. جادهها منتظر رهگذرى هستند كه براى هميشه خواهد ماند. منتظر قدمهايى كه تن مرده كوچهها را زنده مىكند. لالهها منتظرند! در اين عرصه انفجار بلا، مردم ياد لالهها را بين كوچههاى اين شهر خاموش گم كردهاند و حتى امواج درياى عاشق سر بر ساحل نگاههايى تيره مىگذارند و سرود عطش را سر مىدهند. لالهها منتظرند؛ منتظر كسى كه همزاد موجهاى خورشيدى است. كسى از جنس ابر، پريزاد باران. عاشقان منتظرند! عاشقان بىتابند، بى قرارند تا هم آواز شيدايى صبح فردا باشند. اى دريا تبار، بر گونههاى امت ببار. عاشقانت صبورند، منتظر خواهند ماند. بر گرفته از سایت تبیان
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 8:1  توسط منتظری که وظیفه اش را انجام نداده
|
ای امید بی پناهان
موعودا! ديرهنگامى است كه چشمان انتظار به راهت دوخته و جان و دل به شرارههاى اشتياقت، سوختهايم . باغ آرزوها به شوق بهار روى تو خزان ها را مىشمارد و چكامههاى خونين شقايق را مىنگارد؛ نرگس ها داغ هجر تو بر سينه دارند؛ عروسان چمن جز به مژده جمال دلارايت سر ز حجله عيش برنيارند؛ اى دستت دست كردگار! معراج نشينى بگذار از پرده غيبت به درآى و رخسار محمدى بنماي؛ كه خيل منتظران در فرودست وعيدهاى دنيايى، چشم بر بلنداى وعده ديدار تو دارند. اى گوشوار عرش الهى! آرمان انتظار را به كوله بار صبر و يقين، بر دوش مىكشيم و به ترنم آواى ظهور سرخوشيم؛ هر صبح و مساء، ياد طلوع تو را در سينه مىپرورانيم و پرتو چهره تو را در ديده نقش مىزنيم. اى اميد بى پناهان، بيا ... بيا . از ثرى تا به ثريا، دل هاى بى قراران ، شيداى يك نگاهت . از سوى تا ماسوى جان هاى بى پناهان، نثار قدم هايت . بيا و روزه داران غيبت را به افطار فرج بنشان و قضاى عهد انتظار را دستى برافشان.
بر گرفته از سایت تبیان
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 7:56  توسط منتظری که وظیفه اش را انجام نداده
|
اللهم عجل لولیک الفرج
سلام مولای من بازهم آمدم. دوباره من هستم. من که هردم به سازی رقصان و به رنگی نمایانم. خودم نمی دانم چه رنگی هستم، سبزم ، آبی ، زرد یا ... دوباره من هستم. من که چون هر هفته نامه ی کردارم به دست مبارکت می رسد جز اندوه و غم بر تو چیزی نمی افزایم ، تنها تاسف تو را در پی دارم و بس. نه تنها دردی از دل پر ز غمت بر نمی دارم ، بلکه خود دردی هستم بر آن. به جای آنکه مرهمی باشم بر زخمهایت ، آنقدر پستم که زخم شمشیر هم در مقابل من نیش پشه ای بیش نیست. هر روز به رنگی هستم و هر ساعت به شکلی. گاهی بوی معنویت می دهم و گاهی بوی منیّت. هنوز نمی دانم کیستم و در پی شناخت تو میگردم ! آه! چه بی سرانجام این راه می پویم. به زبان می گویم - اللهم عجل لولیک الفرج - ولی در دل به دنبال فرجی دیگر می گردم. این نفاق دست در گریبان من انداخته ، نمی دانم چه طور از بند منیّت رها شوم و به سرای معنویت داخل. می خواهم تصمیم بگیرم ، تصمیم بگیرم و مسرّانه تمامی این جیفه های ناچیز این روزگار را به آغوش خودش باز پس فرستم. تو راه را بلدی. تو مهدی هستی. تو هادی هستی. تو راهنما هستی. راهی به من بنما تا گامی در راه شناخت خود بردارم که شناخت این حقیر موجب شناخت چون توی امیری می شود. یا حق
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:33  توسط منتظری که وظیفه اش را انجام نداده
|
با سلام
امروز قصد دارم تا یکی از پرسش های حقیقی که هر منتظری با اون رو به روست رو با استفاده از بخش مشاوره ی سایت موسسه فرهنگی تبیان پاسخ بدم. اللهم عجل لولیک الفرج یا علی و یا حق
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 23:36  توسط منتظری که وظیفه اش را انجام نداده
|
سلام
امروز می خوام تو این پست به دفاع از مولای غریبم امیرالمومنین علی بن ابی طالب بپردازم و یک سری سوال رو از برادران سنی بپرسم که اونها رو از توی سایت الشیعه در آوردم. ببینم چه جوابی دارن. الحق مع العلی و علی مع الحق یا حق و یا علی آيا تعيين خليفه كار خوبى است يا نه؟ اگر خوب است چرا مىگوييد پيامبر (ص) خليفه تعيين نكرد؟ اگر بد است چرا ابوبكر و عمر اين كار را كردند؟ چرا هنگامى كه پيامبر (ص) در بستر بيمارى فرمودند: «دوات و قلم بياوريد تا چيزى برايتان بنويسم كه هرگز گمراه نشويد». [عمر گفت: انّ النبي (ص) غلبة الوجع و عندنا كتاب الله حسبنا، صحيح بخارى، كتاب العلم باب كتابة العلم]. عمر گفت: «درد بر او غلبه كرده و كتاب خدا ما را بس است»؛ ولى هنگامى كه ابوبكر خواست وصيت بنويسد نگفت درد بر او غلبه كرده كتاب خدا ما را بس است؟ متقى هندى اين حديث را از عمر نقل مىكند كه گفت: «هيچ امتى پس از پيامبرش با هم اختلاف نكردند مگر اين كه گروه باطل آنها بر گروه حق پيروز شدند. [ما اختلفت امة بعد نبيها الا ظهر أهل باطلها على أهل حقها، كنز العمال 1 / 283، حديث 929، كتاب الاعتصام بالكتاب و السنة]. اگر نحوه بيعت گيرى و انتخاب خليفه در سقيفه صحيح بود، چرا عمر آن را «فلتة» (يعنى كار ناگهانى و بدون تدبير و فكر) ناميد؟ [صحيح البخارى، كتاب المحاربين، باب رجم الحبلى من الزنا، 8 / 585، در ضمن يك حديث طولانى]. اگر بيعت با كسى بدون مشورت جايز است چرا عمر تهديد به قتل كرد و گفت: «اگر بعد از اين كسى چنين كارى كند بيعت كننده و بيعت شونده كشته خواهند شد» و اگر حرام است و موجب مهدور الدم شدن، چرا اين حكم را در جريان سقيفه جارى نكرد و جارى نمىدانيد؟ [صحيح البخارى، كتاب المحاربين، باب رجم الحبلى من الزنا، 8 / 585، در ضمن يك حديث طولانى]. اگر هدف و نظر پيامبر (ص) در مسأله خلافت، تعيين ابوبكر با عمر بود چرا آنان را در مرض رحلتش كه قبلاً پيش بينى نزديك شدن رحلتش را نيز فرموده بود، آنان را اعزام به جبهه تحت فرماندهى اسامه نمود و تأكيد فراوان هم بر حركت آن لشكر مىفرمود؟ شما مىگوييد ابوبكر و عمر مصداق آيه اى هستند كه مىفرمايد: (وعد الله الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم فى الارض)، خداوند وعده داده افراد با ايمان و عمل صالح را به خلافت در زمين برساند. عقل مىگويد براى فرماندهى لشكر بايد تواناترين و مديرترين و شجاعترين انتخاب شود، چرا پيامبر (ص) آنها را فرمانده يك گروه اعزامى براى جهاد قرار نداد و اسامه را فرمانده و آنان را فرمانبر قرار داد و آنها را اليق در اين فرماندهى ندانست؟ چگونه كسى كه براى فرماندهى لشكر سزاوار نيست، براى جانشينى پيامبر (ص) كه مقامى است بسيار بالاتر، لايق باشد! شما مىگوييد حضرت على (ع) خلفا را قبول نداشت و حال آنكه عمر مىگويد: حضرت على (ع) ما را دروغگو و گنهكار و نيرنگ باز نمىدانست؟ شما راست مىگوييد يا عمر؟ [صحيح مسلم، كتاب الجهاد و السير، باب الفىء، در ضمن يك حديث طولانى] خليفه دوم شش نفر را تعيين كرد و گفت اينها از ميان خود يك نفر را انتخاب كنند، يعنى هر يك از اينها لياقت رهبرى امت اسلامى و جانشينى پيامبر (ص) را دارند، بعداً گفت: اگر كسى از آنها مخالفت كرد، گردنش را بزنيد! چگونه كسى كه لياقت خلافت دارد جايز القتل مىشود؟ آيا صحابى بودن امر اختيارى است يا نه؟ اگر اختيارى نيست چرا ارزش كار صحابه به خاطر يك امر غير اختيارى بيشتر بلكه چندين برابر ديگران باشد؟ آيا با حكيم بودن خداوند سازگار است؟ [عن ابى سعيد الخدرى رضى الله عنه قال قال النبى صلى الله عليه و سلم: لا تسبوا أصحابى فلو أن أحدكم أنفق مثل أحد ذهبا ما بلغ مد أحدهم و لا نصيفه. تنها ديدن و رؤيت پيامبر(ص) چه تأثيرى دارد كه هركس ايشان را ديده عادل و مانند ستاره وسيله هدايت شده است؟ شما مىگوييد همه صحابه عادل بوده اند و بخارى مىگويد: وليد بن عقبه صحابى شراب خورد، [صحيح بخارى، كتاب فضائل اصحاب النبى (ص) باب مناقب عثمان بن عفان، 5 / 75 ، طبع دار القلم، بيروت] آيا شما دروغ مىگوييد يا بخارى؟ و يا شراب خوردن و معصيت و نافرمانى خدا به عدالت ضررى نمىزند؟ شما مىگوييد خداوند گناهان صحابه را مثل فرار از جنگ احد بخشيده است. آيا اگر يك قاتل يا دروغگو و شرابخوار را خداوند بخشيد، معنايش اين است كه او گناه نكرده و هميشه عادل بوده است؟ اگر چنين نيست فرضاً خداوند گناهان برخى صحابه را بخشيده باشد چگونه اين بخشش سبب عدالت آنان و پذيرش همه نقلهاى آنان و حجيت نقل آنان مىشود؟ شما مىگوييد همه صحابه (يعنى مسلمانانى كه پيامبر (ص) را ديده اند) راستگو بودند و تمام روايات آنها را از پيامبر (ص) بدون تحقيق مىپذيرند، در حالى كه قرآن مىگويد: بعضى از مسلمانها (از صحابه) به همسر پيامبر (ص) نسبت رابطه نامشروع دادند. [قوله تعالى: (ان الذين جاؤا بالافك عصبة منكم) نور / 11] آيا آن گروه از صحابه راستگو بودند؟ يا دروغگو بودند؟ قرآن مىگويد: «اگر فاسقى خبرى را براى شما آورد درباره اش تحقيق كنيد» [(يا ايها الذين آمنوا ان جاءكم فاسق بنباء فتبينوا) حجرات / 6]. مفسرين و محدثين شما مىنويسند اين آيه به مناسبت دروغى نازل شد كه وليد بن عقبه (صحابى) به پيامبر اكرم (ص) گفت. [روح المعانى، الآلوسى، ذيل آيه شريفه از احمد و ابن ابى الدنيا و الطبرانى و ابن منده و ابن مردويه به سند جيد حديثى به همين معنا نقل مىكند، 16 / 144؛ و صحيح بخارى، كتاب الشهادات، باب تعديل النساء بعضهن بعضاً به نقل از عايشه حادثه را نقل مىكند 4 / 347] آيا دروغگو بودن وليد بن عقبه را مىپذيريد؟ يا مفسرين و محدثان خود را دروغگو مىدانيد؟ يا اينكه مىگوييد تمام صحابه راستگو بوده اند و نعوذ بالله قرآن كريم ... ؟ شما مىگوييد پيامبر (ص) فرمود: «أصحابى كالنجوم بأيهم اقتديتم اهتديتم» اصحاب من مانند ستارگان اند، از هركدام پيروى كنيد هدايت مىشويد. و در صحيح بخارى نوشته وليد بن عقبه صحابى بود و شراب خورد، عثمان دستور داد او را هشتاد تازيانه زدند.[صحيح بخارى، كتاب فضائل أصحاب النبي (ص)، باب مناقب عثمان بن عفان 5 / 75، عثمان در اين زمينه مىگفت: (اما ما ذكرت من شأن الوليد فسنأخذ فيه بالحق ان شاء الله ثم دعا علياً فأمره ان يجلده فجلده ثمانين)] از شما مىپرسيم: آيا به نظر شما اگر كسى از او پيروى كند و شراب بخورد هدايت شده است. (با توجه به روايت سؤال بالا) خالد بن وليد صحابى مالك بن نويره را كشت و همان شب با زنش زنا كرد [الكامل في التاريخ، حوادث سنة 11، حديث السقيفة و خلافة ابى بكر 2 / 359] آيا اگر كسى به او اقتدا كند و با زن مردم زنا كند به نظر شما هدايت شده است؟ با توجه به روايت سؤال بالا) قرآن مجيد در سوره جمعه مىفرمايد: «جمعى از صحابه نماز جمعه را ترك كردند و سراغ تجارت و لهو و لعب رفتند و پيامبر (ص) را تنها گذاشتند. [قوله تعالى: (و اذا رأوا تجارة أو لهوا انفضوا اليها و تركوك قائما قل ما عند الله خير من اللهو و من التجارة و الله خير الرازقين) جمعه / 11]. آيا اگر مسلمانان به آنها اقتداء كنند و به جاى نماز جمعه سراغ لهو و لعب (خوانندگى و نوازندگى) بروند، به راه هدايت رفته اند؟ (با توجه به روايت سؤال بالا) قرآن مىگويد: «جمعى از صحابه از جنگ احد و حنين فرار كردند و هر چه پيامبر (ص) آنها را صدا زد توجه نكردند. [قوله تعالى: (اذ تصعدون و لا تلوون على أحد و الرسول يدعوكم فى اخريكم فأثابكم غما بغم لكيلا تحزنوا على ما فاتكم و لا ما أصابكم و الله خبير بما تعملون) آل عمران / 153.] آيا به نظر شما اگر كسى به آنها اقتدا كند و از جنگ و جهاد فرار كند هدايت يافته است؟ (با توجه به روايت سؤال بالا) سعد بن عباده انصارى كه از صحابه بشمار مىآمد هرگز با ابوبكر بيعت نكرد، يعنى او را به خلافت قبول نداشت [عسقلانى در كتاب الاصابة فى تمييز الصحابة در شرح حال سعد مىگويد: «قصته فى تخلفه عن بيعة ابى بكر مشهورة» جريان عدم بيعت سعد با ابوبكر مشهور و معروف است. 3 / 80 و الكامل في التاريخ، حوادث سنه 11 ، حديث السقيفة و خلافة أبى بكر 2 / 331] چرا كسانى را كه خلافت ابوبكر را قبول ندارند و پيرو سعد بن عباده مىباشند، هدايت يافته نمىدانيد؟ با توجه به روايت سؤال بالا) صحيح بخارى نقل مىكند: «عده اى از صحابه با هم دعوا و نزاع نمودند و با دست و چوب و لنگ كفش به جان هم افتادند. [صحيح بخارى، كتاب الصلح، باب ما جاء في الاصلاح بين الناس، حديث 1 و 2، 4 / 360.] آيا اگر مسلمانان امروز نيز به جان هم بيفتند و چوب و لنگ كفش نثار يكديگر كنند نجات يافته و هدايت شده اند؟ (با توجه به روايت سؤال بالا) عمر به صحابى اهل بدر (حاطب بن ابى بلتعه) ناسزا گفت و او را منافق ناميد. [اسد الغابه في معرفة الصحابة، لابن الاثير، ترجمه حاطب بن ابي بلتعة، 1 / 361.] بنابر اين سب و ناسزاگويى به صحابه، پيروى از عمر است كه او نيز صحابى بوده و پيروى از او موجب هدايت است!! عايشه يكى از صحابيه بود و به عثمان صحابى و خليفه سوم اهانت مىكرد و او را «نعثل» مىناميد. [تاريخ الطبرى، حوادث سنة 36، قول عائشة ـ رضى الله عنها ـ و الله لأطلبن بدم عثمان، 3 / 476.] (نعثل به كفتار گفته مىشود و نيز نام يك فرد يهودى بود) هدفش هركدام كه باشد يك ناسزا محسوب مىشود، پس پيروى از عايشه ام المؤمنين و اهانت به عثمان، راه هدايت است!! عايشه (صحابيه) پس از آنكه برادرش (محمد بن ابى بكر) به دستور معاويه كشته شد بعد از هر نماز معاويه را نفرين مىكرد، [الكامل في التاريخ، حوادث سنة 38، ذكر ملك عمرو بن العاص، 3 / 357]، پس نفرين به معاويه، اقتداى به عايشه است و نيز موجب هدايت!! صحيح مسلم از قول عايشه نقل مىكند كه پيامبر اكرم (ص) دو تن از صحابه را نفرين كردند. [صحيح مسلم، كتاب البر و الصلة و الآداب، باب من لعنه النبي (ص) أو سبه أو دعا عليه، حديث اول 4 / 2007.] آيا با وجود نفرين پيامبر (ص) براى صحابه، باز هم لعن هر يك از صحابه را كه نوعى نفرين است گناهى بزرگ و احيانا موجب كفر و مهدور الدم شدن مىدانيد؟
منتظر جواب اهل سنت هستم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 19:27  توسط منتظری که وظیفه اش را انجام نداده
|
عوامل پیروزی حضرت مهدی (عج)
در ضمن بررسى ويژگيهاى حكومت جهانى آن حضرت، اين سؤال مطرح است كه با وجود ج اصولا چون چنين پيروزى عظيمى، اگر محال نباشد، ممكن و آسان هم نيست بايد ديد زمينه و عوامل چنين پيروزيى چيست و راه آن كدام است؟ در اين بحث به عوامل پيروزى آن حضرت در اين قيام جهانى و فتح نهايى عالم توسط ايشان مى پردازيم و با توجه به روايات و احاديث رسيده اين عوامل را بررسى مى كنيم. در ضمن بررسى ويژگيهاى ياران حضرت مهدى ،عليه السلام، و خصوصيات لشكريانش به اين نكته برمى خوريم كه آنان «منصور بالرعب » هستند. منصور بالرعب بودن، يعنى آنكه پيروزى آن حضرت ظاهرا در سايه رعب و وحشتى است كه در دل دشمنان، از او و لشكريانش ايجاد مى شود و آنها از قدرت و پيروزيهاى او به قدرى به هراس مى افتند كه توان استقامت خويش را از دست مى دهند يا تسليم مى شوند و يا سلاحها را بر زمين مى گذارند و فرار مى كنند و اين خود زمينه پيروزى و فتح بدون درگيرى و خونريزى و جنگ را براى آن حضرت فراهم مى سازد. دشمنان آن حضرت از ترس برخورد نظامى و درگيرى با امام، سلاحهاى خود را بر زمين مى گذارند يا با بلندكردن پرچم سفيد، تسليم مى شوند و يا از پيشاپيش لشگر او مى گريزند. در تاريخ از اينگونه پيروزيها ديده شده كه سپاهى با مشاهده قدرت طرف مقابل متزلزل و مرعوب مى شدند و سرانجام قبل از رسيدن لشگر، خود را تسليم مى كردند. پيامبر اسلام،صلى الله عليه وآله، طبق شواهد تاريخى و آيات قرآن از اين موهبت برخوردار بوده و درمواردى صلابت و ابهت آن حضرت و تصميم و اراده شكست ناپذير او دلهاى دشمنان را به لرزه افكنده و آنان را پريشان ساخته است و پيش از درگيرى و يا به مجرد رويارويى ، شكست خورده و پا به فرار نهاده يا تسليم شده اند. پيامبر اسلام در «غزوه بدر» با اقليتى غير مجهز و بسيار كم در برابر سپاهى مجهز و چندين برابر، نه تنها ايستاد، بلكه به پيروزى جالبى هم رسيد و اين خود از مواردى است كه دشمن با رعبى كه در دلش از پيامبر اسلام توسط خداوند مى افتد و با دادن بيش از هفتادكشته و مجروح و به جا نهادن اسيران زياد، پا به فرار مى گذارد. ابوسفيان مى گويد به محض رساندن كاروان به مكه بسرعت به بدر مراجعه كردم ، لشكر در حال فرار بود و به هر كس مى گفتم: بايست! مى گفت: على ،عليه السلام، سوار بر اسب مرا تعقيب مى كند. در جنگ خندق پس از محاصره مدينه توسط نيروهاى قريش و احزاب و عبور «عمروبن عبدود» و همراهان او از خندق و رجزخوانى عمرو، اضطراب و دلهره اى بين مسلمين رخ داده بود كه به تعبير قرآن «و زلزلوا زلزالا شديدا» (1) و فرياد «متى نصرالله » سر مى دادند. آنگاه كه حضرت على ،عليه السلام، عمرو را با يك ضربت از پا درآورد و پيامبر ،صلى الله عليه وآله،فرمود: «ضربة على يوم الخندق افضل من عبادة الثقلين » ترس و رعب عجيبى در دل دشمن افتاد و شبانه فرار كردند. و نيز در جنگ با يهود بنى نظير و بنى قريظه، ترس و نگرانى به حدى بود كه به تعبير قرآن: «وقذف فى قلوبهم الرعب يخربون بيوتهم بايديهم و ايدى المؤمنين » (2) و در دلشان (از سپاه اسلام) ترس افكند تا به دست خود و به دست مؤمنان خانه هاشان را ويران كردند. ويادر فتح مكه زمينه چنان فراهم مى شودوبه گونه اى مرعوب مى گردند كه جرات هر گونه مقاومت و رويارويى از لشكر جرار قريش و ابوسفيان سلب مى گردد و همه طوعا و كرها تسليم مى شوند و شعار «لااله الاالله وحده وحده وحده انجز وعده و نصر عبده و اعز جنده و هزم الاحزاب وحده » تحقق مى يابد. باز درانقلاب اسلامى ، ديديم كه دشمن با همه قوا و توان وسلاحهاى مدرن، چگونه صحنه را خالى مى كرد، مخصوصادرآخرين روزهاى پيروزى انقلاب اسلامى شاهد بوديم كه در پى فرمان حضرت امام، قدس سره، و ريختن همه مردم به خيابانها با فرمان رهبرانقلاب، چگونه نيرومندترين ارتش خاورميانه عملا جا خالى كرد و نيروهاى انقلاب پيروز شدند. در جنگ تحميلى هم نمونه هايى از اين پيروزيها را در فتح خرمشهر و آبادان و فتح المبين ديديم كه نيروى مجهز و برتر مهاجمان، با روحيه متزلزل در اثر ترس و وحشت شعار الله اكبر چگونه شكست خورد و تسليم شد. اينها نمونه كوچكى است از پيروزى كه در سايه ترس و رعب در دل دشمن به وجود مى آيد. پس بسيار روشن است كه يكى از عوامل عمده پيروزى ارتش امام زمان ،عليه السلام، همان رعب است كه از آوازه حضرت و تاييد ونصرت او از طرف خدا در دل دشمنان خدا و امام زمان ،عليه السلام، مى افتد و اين حقيقت در لابلاى آيات و روايات مشهود است. اينك آياتى كه دلالت بر اينگونه پيروزيها دارد و مى رساند كه پيامبر، صلى الله عليه وآله،در مواردى ، منصور بالرعب بوده است از نظر شما مى گذرانيم: 1. «سنلقى فى قلوب الذين كفرواالرعب بما اشركوا بالله » (3) بزودى در دلهاى كفار رعب و هراس مى افكنيم به خاطر آنكه شرك براى خدا قائل شدند. 2.«سالقى فى قلوب الذين كفروا الرعب فاضربوا فوق الاعناق » (4) بزودى در دلهاى كافران وحشت و ترس مى افكنيم ، پس ضربه ها را بر بالاى گردنها (يعنى مغزشان) فرود آوريد. اين در رابطه با رعبى است كه در دل كفار قريش در جنگ بدر افتاد و سبب پيروزى مسلمانان بر آنها شد. 3. «و قذف فى قلوبهم الرعب فريقا تقتلون و تاسرون فريقا» (5) در دل يهوديان رعب و وحشت افتاد كه سبب فروآمدن از دژهايشان شد و شما گروهى را كشتيد و گروه ديگرى را به اسارت گرفتيد. 4. «فاتاهم الله من حيث لم يحتسبوا و قذف فى قلوبهم الرعب » (6) پس قدرت خداوند از جايى كه گمان نمى بردند، آمد و رعب وحشتى در دل آنان افتاد. در بسيارى از روايات ما همين صفت و ويژگى پيامبر،صلى الله عليه وآله،براى حضرت مهدى ، عليه السلام،نقل شده است، علاوه بر رواياتى كه قبلا اشاره شد به اينكه رعب پيشاپيش لشكر امام زمان از هر طرف مى رود يعنى از فاصله دور دشمن او مرعوب مى گردد و فرار مى كند يا تسليم مى شود . امام باقر ،عليه السلام، مى فرمايد: «همه سنن انبيا در امام زمان جمع است (كه بعدا در اين زمينه بحث خواهيم كرد) ولى از سنتهاى جدش مصطفى،صلى الله عليه وآله، قيام به شمشير و منصور بالرعب است. «و اما شبهة من جده المصطفى محمد،صلى الله عليه وآله، فخروجه بالسيف و قتله اعداءالله و اعداءرسوله و الجبارين و الطواغيت و انه ينتصر بالسيف و الرعب و انه لا ترد له راية ...» (7) از سنتهاى جدش قيام امام زمان با شمشير و قيام مسلحانه است و نابودى دشمنان خدا و رسول خدا و ستمگران و طاغوتها است و منصور به رعب و تسليم همه پرچمها در برابر اوست. امام محمدباقر،عليه السلام،نيز مى فرمايد: «القائم،عليه السلام،منا منصور بالرعب، مويد بالنصر تطوى له الارض و تظهر له الكنوز و يبلغ سلطانه المشرق و المغرب » (8) قائم ،عليه السلام، ما يارى شده به رعب است و تاييدشده با پيروزى است. تمام زمين به تصرف او درمى آيد و گنجهاى زمين براى او ظاهر مى شود و سلطه او بر شرق و غرب مى رسد. امام صادق ،عليه السلام، مى فرمود: «ان القائم منامنصوربالرعب مويد بالنصر تطوى له الارض و تظهر له الكنوز و يبلغ سلطانه المشرق و المغرب و يظهرالله به دينه ولوكره المشركون » (9) 4. در ذيل تفسير آيه «اتى امرالله فلاتستعجلوه » مى فرمايد: (10) «هو امرنا امرالله تعالى عزوجل ان لانستعجل به حتى و يويده بثلاثة اجناد الملائكه المؤمنين والرعب » (11) او همواره با سه گروه سپاه تاييد مى شود. سپاه فرشتگان ، سپاه مؤمنان مخلص و سپاه رعب و ترس. هشام بن سالم از امام صادق ، عليه السلام، نقل مى كند: «... فلا يبقى بين الخافقين الا خافه » (12) در ميان شرق و غرب كسى نمى ماند مگر اينكه از او مى هراسد. ابى بصير از امام صادق ، عليه السلام، نقل مى كند كه آن حضرت درباره نشر و گسترش پرچم حضرت مهدى،عليه السلام، پس از نقل مطالبى مى فرمايد: «و يسيرالرعب قدامها شهرا وراءها شهرا و عن يمينها شهرا و عن يسارها شهرا، ثم قال يا ابامحمد، انه يخرج موتورا غضبان اسفا لغضب الله على هذاالخلق ». (13) با توجه به معناى لغوى رعب كه همان خوف و در واقع ترس شديدى است كه كتمان آن ممكن نيست، روشن مى شود منصور به رعب بودن آن حضرت ممكن است به اين معانى باشد: 1. مردم مخالف و دشمنان ، روحيه خود را ببازند و جرات مقاومت در برابر او نكنند و از ترس لشكر مقاوم و غيرقابل نفوذ و شكست ناپذير آن حضرت ، تسليم شوند. 2.آوازه آن حضرت و لشكرش چنان رعب آور است كه شهرهاى دور دست كه با لشكر امام به مسافت يك ماه راه رفتن، فاصله دارند، از هر طرف بدون درگيرى و رويارويى و مقاومت تسليم مى گردند، چنانچه حديث ابى بصير گوياى آن است. 3. تمام دشمنان آن حضرت در خوف شديد به سر مى برند و اين ترس خودمقدمه پيروزى امام و شكست دشمنان امام است. اين رعب و ترس از چند جهت ممكن است رخ دهد: الف) از نظر اعجاز و قدرت خداوند كه هراس و رعب در دلهاى دشمنان امام و ابرقدرتها بيفكند و قدرت اراده و تصميم به مقاومت را از آنان سلب نمايد، نتيجه اينكه زودتر تسليم گردند. گويى چنان از خود بى خود شوند و دست و پاى خود را گم كنند كه توان حركت نيابند همانند بره در برابر شير و ...! ب) آوازه پيروزى سريع حضرت و شيوع فتح و نصرت او در سراسر بلاد و ويژگى ياران او و لشگريانش كه مقاوم و شكست ناپذيرند، سبب اين خوف و رعب گردد. ج) انتشار حركت و قيام امام و آمادگى باطنى مردم ممكن است، سبب پيوستن مردم به امام شود و در تمامى كشورها نيروها و مردم خواستار همكارى با امام زمان گردند و در نتيجه شورشها و قيامهاى داخلى رخ دهد و موجب انشعاب حكومتها وتقسيم و تجزيه آنان گردد و عملا ايجاد ترس و وحشت و رعب در دلهاى حاكمان و طاغوت و قدرتها شود. د) امام زمان با احاطه اى كه بر اسرار غيب دارد ممكن است راز و رمز آنان را قبلا كشف و خنثى كند و منابع و ذخاير اسلحه و نيروهاى انسانى آنان را نيز شناسايى كند و نقاط ضعف و آسيب پذيرى آنان را بداند و با يك اقدام سريع همه را وادار به تسليم سازد و نيز كافى است كه اين كار را با چند دولت مقتدر انجام دهد تا بقيه حساب خويش را بدانند ...!! پى نوشتها: 1. سوره احزاب (33)، آيه 11 2.سوره حشر (59)، آيه 2 3. سوره آل عمران (3)، آيه 151 4. سوره انفال (8)، آيه 12 5. سوره احزاب (33)، آيه 23 6. سوره حشر (59)، آيه 2 7. مجلسى،محمدباقر، بحارالانوار، ج 51، ص 217، ح 6. 8. كشف الغمه، ج 3، ص 324;المحجه البيضاء، ج 3، ص 341; يوم الخلاص، ص 300; منتخب الاثر، ص 292و482; مجلسى، محمدباقر، همان، ج 52، ص 190، نورالابصار، ص 171; اعلام الورى، ص 433، اسعاف الراغبين، ص 152; ينابيع المودة، ج 3، ص 136. 9. مجلسى، محمدباقر، همان، ص 191، ح 24. 10. سوره نحل (16)، آيه 1. 11. نعمانى، كتاب الغيبة، ص 128; مابعد الظهور، ص 535; ر.ك: امام مهدى من المهد الى الظهور. 12. نعمانى، همان، ص 122. 13. مجلسى، محمدباقر، همان، ص 360، ح 129. على اكبر حسنى ماهنامه موعود ـ شماره 5
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 13:8  توسط منتظری که وظیفه اش را انجام نداده
|
| ||||||||||||